سورن کیرکه گوردر« ترس ولرز» به طرح پیچیده ای ازیک دیالوگ عاشقانه(تغزلی ) دست یازیده که با محورقرار دادن روایت قربانی کردن اسحاق یا به قولی خودمانی تراسمائیل به دست ابراهیم به دیالوگی با پیرامون و حواشی این روایت می پردازد. او در این کتاب با نگاهی چند جانبه سعی در توضیح این نکته دارد که: درتمام روابط روایت که دچار تغییرات زیادی هم می شوند اضطراب و نوعی حس انسانی در وجود ابراهیم نادیده انگاشته شده است. او به طرح موقعیت ابراهیم سعی در تسویه حسابی با پدر( در دو وضعیت عام وخاص، زیر چشمی به پاسخ به ایوب کارل گوستاو یونگ ) ومن (یا به قولی هستی اگزیستانسیال) دارد. که به باریک ترین مرز های خود رسیده اند:« آیا باید با او ازدواج می کردم در حالی که عمیقا احساس می کردم که در همان حال که او زن من می شود دیگر آن دختر جوان ایده الی که دوستش می داشتم نیست ودر واقعیت جای می گیرد، در حالی که فقط خاطره اش برایم گرانبها باقی خواهد ماند ، اما فقط در گذشته » و در جای دیگر می نویسد: یاد آوری گذشته ای که نتواند به حال تبدیل شود بیهوده است.این سطر ها که حاکی از نوعی تسویه حساب با نامزدش (رگینا) و اشاره ای تلمیحی به قربانی ست که از قربانی شدندش صرفه نظر شده« اسحاق » لبهء تیغ انتقادی کیرکه گور را به سمت مفهوم « بکارت» یا گذشتن از حد فاصله یک هویت به سمت هویت دیگر می چرخاند.کیرکه گور می کوشد تا خصلت اصیل لحظه نخست، لحظه آغازین را بازیابد : اومی خواهد دختر جوان را، نامزد را در ورای زن، از نو کشف کند (نگاهی به نظام وانموده ها وحقیقت) وخوب می داند که انجام این کار در حوزه زیبایی شناسانه نا ممکن است. یاد شعری از حسین پناهی افتادم که می گفت:می خواهم به کودکی برگردم ولی کفش های برگشتن، برام کوچیکه. بله، بازگشت غیر ممکن است و نوستالژی تنها راه ورود به انتزاع شاعرانه.او به ابراهیم اشاره می کند که به آفرینشی به لطف محال دست یافته است.(اشاره به مکعب خالی ساخته ابراهیم ) و بعد از کلنجارهای زیاد فریاد می کند که: من نمی توانم ابراهیم را در ک کنم به یک معنا تنها چیزی که می توانم از او بیامورزم حیرانی ست.  حیرانی ، حیرانی ، حیرانی ، سرگیجه ای در جذبه توجیه ناپذیرترین جاذبه ها. فرو رفتن در اعماق کاریزماتیک مثلث ها ؛ ابهام گرانیگاه درآغشتگی درک ناپذیر ِسرسپردگی به او. بکارت مفهوم یا پرده ایست در مقابل سرایت. حد و حدود آغشتگی ست . مرز بین شدن وماندن . ولی آیا می شود( شدن) را درون پرانتزی  بکر و قاطع محصور کرد؟(باکره فلزی). چطور می شود به آنکه چنین می رود آرام سنگین وسر گران فرمان ایست داد؟ (مقاومت در برابر اینرسی؟) :« می گویند دشوارترین چیز برا یک رقصنده ان است که دفعتا در یک حالت معین بماند؛ یعنی بدون انجام حرکت بعدی یک باره با جهش در همان حالت ثابت بماند ».   چگونه می شود بدون در نظر گرفتن پارادوکس های وجودی به دو بستر از یک کنش نگریست؟: بیان اخلاقی عمل ابراهیم این ست که می خواست اسحاق را به قتل برساند ، بیان مذهبی آن این است که می خواست اسحاق را قربانی کند. قتل وقربانی چقدر به هم نزدیکند. شاید به نزدیکی مادر و فرزند. فرزندی که می تواند مادر باشد و مادری که فرزند هم هست و هم نیست. (نسبیت نقش واژه درزبان)

نسبیتی که درک یک موقعیت را به چند گانه گی تردید آلودی بدل می کند و امکان تمرکزی ذوب کننده را در هر لحظه ممکن سلب می کند. وچه غمگین می نویسد:«طبیعت به من سری زیرک بخشیده است و چنین کسی همواره در انجام دادن حرکت ایمان با دشواری عظیمی روبروست ؛هر چند هیچ ارزش فی نفسه ای برای این دشواری، که غلبه بر آن یک سر هوشمند را فراتر از نقطه ای می برد که ساده ترین و عامی ترین فرد با سهولت بیشتری به ان می رسد ؛ قایل نیستم » . او ترک نامتناهی را واپسین مرحله ایمان می شمارد وخوب می داند این رنج اور ترین نقطه درست همان نقطه از جایی ست که محال درآن رخ می نماید .محالی که با نا محتمل ، نامنتظره و پیش بینی نشده یکسان نیست. محال یقینی به ناممکن است و از همین جا یعنی لبه همین پرتگاه بهاین جمله پرواز می کند : «با این همه من باور دارم که محبوب را به لطف محال ؛به لطف این واقعیت که خدا بر هر کاری تواناست ف به دست می آورم » او می داند که یگانه چیزی که می تواند اورا نجات دهد محال است و او را با ایمان به دست می آورد.  و او کارد را کشید. عجب بازی عجیبی دارند این نامها. فروید نام مردی که با سرطان دهان مرد در آلمانی به معنی (دهان قو)است و فرنادو پسوا نام مردی که با تولید شخصیت های مستعار از خود مردی جعلی ساخت پسوا  در زبان پرتغالی  یعنی (هیچ کس)  و کیرکه گور نام مردی که تمام عمر در حیاط و حدود انسان قدم زد به معنی محوطه کلیساست


 

+ نوشته شده در ۱۳۸۳/۱۱/۱۸ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ توسط فرهاد اکبرزاده نظرات ()