
نگاهی به : باد در علفزار می پیچد
ساخته خسرو معصومی
شاید یکی از مولفه های اساسی که می تواند یک قصه را به اوج دراماتیک خود نزدیک کند موقعیت منطقه ای و بومی آن باشد. چفت وبست هایی که با باورها و شرایط ویژه ای به هم مرتبط شده اند بافت به هم پیوسته ای از جغرافیا ، آب و هوا و شاید مهمتر از آن اقتصاد منطقه ای . جا انداختن مکان رویداد در بطن قصه به شکلی که نتوان به هیچ وجه بساط قصه را در جای دیگری پهن کرد خود هنری ست ستودنی که در اثار سینماگرانی چون بهمن قبادی ، جعفر پناهی (به ویژه در مورد آفساید) وبرخی سینماگران و همچنین در رابطه با " باد در علف زار می پیچد" به زیبایی رخ داده است.
خسرو معصومی این کار را "در رسم عاشق کشی" و "جایی در دوردست" نیز به انجام رسانده بود وگویی قصد ندارد از این جاذبه دل بکند. قصه فیلم حول و حوش روستایی سرد سیر در شمال می گذرد که در سینه یک کوه ارمیده است . تصاویر چشم نواز و کارت پستالی سر تا سر کار را در بر گرفته اند و دوربین به هر طرف که می چرخد وبا گشاده دستی لانگ شات می کند، زیباست. (این ها را گفتم که از زیر بار اشاره به وجه بصری کارشانه خالی نکرده باشم).
شوکا دختر یک روستایی تنگدست که به دلیل کار ویژه ای که انجام داده (قطع درختان جنگل به شکل قاچاق) مصدوم و زمین گیر شده است توسط پسرتقریبا عقب افتاده ی یکی از اربابان ده خواستگاری می شود و با وجود مخالفت های دختر توافقی حاصل می شود که خیاط خانوادگی از شهر دعوت شده و لباس عروس و داماد را آماده کند. خیاط به خانه مرد توانگر رفته و با شاگرد خود مشغول تدارک لباس عروسی می شود و در این میان شاگر خیاط با اطلاع از نارضایتی دختر عاشق وی شده و همه چیز به هم گره می خورد . حس پدرانه مرد توانگر در تحقق بخشیدن به خواست فرزندش و ناتوانی پدر تنگدست در بر آورده کردن خواست دختر زمینه ای تراژیک را به وجود می آورد و در این میان کشمکش های زیادی به بار می نشیند که حاصل ، طرد پسر ارباب توسط شوکا و گزینش شاگرد خیاط به عنوان گزینه ای بهتر است. شاگرد خیاط تنها کمی بهتر از پسر ارباب است و همین موضوع یعنی انتخابی میان بد و بدتر وجه قابل توجهی را در پیام سیاسی کار صورت بندی کرده و به کرسی می نشاند. صحنه های پی در پی عبور شوکا از ده در حال به دوش کشیدن بار سنگینی به شکلی در کار تعبیه می شود که ما به عنوان تماشاگر هیچ گزینه دیگری را به عنوان خواستگار و حتی عابری بی طرف هم در مقابل خواست و عبور شوکا برای رنگ دادن به آینده اش نمی بینیم . فقط با قطع پی در پی درختان که به صورتی مافیایی کنترل می شود به عنوان اقتصادی تک محصولی در یک جغرافیای مسدود و خاص مواجهیم این وجه از تفسیر کار که به نوعی در نام فیلم هم تجلی پیدا کرده را می توان به درکی سبز از حیات زیستی زمین مربوط دانست اما صورت بندی زیرین به توضیع خاصی از قدرت اشاره دارد که توسط شبکه به هم پیوسته ای از روابط کنترل و مراقبت می شود. قصه با هم دستی پنهانی به نفع شاگرد خیاط تغییر جهت می دهد و کار را به مخالفت صریح پدر شوکا با طلبکار و مطالبه کننده دخترش می انجامد، شوکا به شهر برده می شود تا در یک دفتر ثبت به عقد شاگرد خیاط در آورده شود و در همین نقطه است که می بایست قصه به اوج یا اورگاسم خود رسیده همه چیز با دخالت ، برخورد و کشمکش به خون ریزی بیانجامد. اصول کلاسیک داستان پردازی به دقت و ظرافت در کار گنجانده شده و کارگردان به دور از بلند پروازی به دنبال ارائه یک کار شسته و رفته است بازی ها کاملا در کار نشسته اند و انصافا" قابل قبول به نظر می رسند .شوکا توسط پسر (برادر بزرگ) مرد توانگر از دفتر ازدواج به زور ربوده و به جنگل برده می شود و بعد از اعمال قدرت به درون تنه یک درخت کهنسال رانده و بعد با استفاده ازمیخ وتخته در درون ان حبس می شود . زندان به شدت جالبی است این تنه خالی درخت. فیلمی که در اولین تصاویر خود با قطع درخت می اغازد در واپسین لحظات به یک این همانی خلاقانه نزدیک می شود . شوکا به عنوان ذات یا عنصری مادینه در یک دل درخت به عنوان نمادی از طبیعت به دورن حصاری از قدرت پدرسالارانه تبعید شده است در پایان ما با یک تبانی خاص مواجهیم . یک هم دستی پنهان بین خواست تماشاگر وعناصر درونی فیلم و شاید خود کارگردان اثر در جهت رهایی از این بن بست. شوکا با کمک پسر عقب افتاده توانگر از درون درخت بیرون کشیده شده و به شاگرد خیاط تحویل داده می شود تا هم او به خواسته اش برسد و هم تماشاگر شاهد یک پایان مهیب و تراژیک "مثل رسم عاشق کشی " نباشد.

نگاهی به: به وقت البرز
سروده: مهرنوش قربانعلی
انتشارات آهنگ دیگر از این ها گذشته اشعار قربانعلی به سنتی از شعر فارسی باز می گردد که حیات خود را نه از پیشنهاد یک شاعر بلکه بیشتر از اتفاقی که در یک شعر افتاده بود می گیرند و جوهره این کار را با امروزی کردن عناصر درونی در چهار چوب همان پیشنهاد بسط داده به سمت امضای شخصی در ترکیب و الصاق پیرایه های آن پیش می راند. منظور من در این جا از بازگشتی به شعر وهم سبز فروغ فرخ زاد استخراج شده و این شعر را به عنوان مهد پیدایش برخی حرکت های امروزی آن به رسمیت می شناسد. اگر پیشنهادی که در وهم سبز به شعر فارسی شد را از تمام اشعار قبل و بعد فروغ کم کرده و با دقتی مضاعف بدان توجه کنیم در می یابیم که یک مولفه به صورت غالب در بر گیرنده این پیشنهاد است و آن آلودن و جسارت آلودن عناصر زندگی روزمره به متن شعر است که تا پیش از آن به این شکل حتی در آن شعر شاملو نیز تجلی نیافته بودند. استفاده شاعرانه از این عناصر در زبانی ساده و صمیمی که به وصف دوباره پیرامون خود پرداخته امکانی را به عنوان یک پیشنهاد مطرح می ساخت که بعدها در اشعار شاعران زن دیگری به خصوص در دهه هفتاد ظهور و بروز یافت. آری ترنم دلگیر چرخ خیاطی با صدای تایپ کردن و سیاهکاری مطبخ ها به « شهادت دوربین مدار بسته» * با «فلاش» و « رالی» امروزی شد توصیف گرایی ها با هاله ای از آغشتگی به تئوری های زبانیت در هم آمیخت و یک دستی لحنی محزون با پرسش و پاسخ ها و تزریق صداهای دیگر فضا و فرصت تنفس یافت. گوش می خوابانم گرم در آغوش می گیرد. ص14
درون گیومه ها از نام اشعار مجموعه استخراج شده است

نگاهی به : شب
ساخته: رسول صدر عاملی
شاید اصلی ترین موضوع که می تواند نوشتن درباره فیلم " شب "ساخته " رسول صدر عاملی"را تحت تاثیر خود قرار دهد توجه به این نکته است که این نگاه نیاز به همدلی بیش از اندازه ای دارد . هم دلی در قبول خواست و حسی مشترک در یک هم نشینی کوتاه و گذرا .
عناصر تشکیل دهنده شب را می توان پیش و بیش از هر چیز همچون ضمیمهای بر فضای کلی ان در ک کرد . یک گروهبان ، وظیفه دارد که مجرمی را به یک شهر سرد سیر در فصل زمستان برده و تحویل مراجع قضایی دهد . اما با کمی تعلل و کمی هم دستکاری نویسنده به قطار نرسیده و با توجه به شرایط بد جاده وفصل مجبور می شوند که شب را در مشهد بمانند آن دو با یک دست بند در بند یک دیگرند و کل ماجرای فیلم با همین شب نشینی اجباری به پایان می رسد. چیزهایی که می توان در اولین نگاه به صورت کلی در مورد" شب " گفت را یک مسئله از تمام مسائل متمایز تر می کند و ان اینکه فیلم خیلی راحت است . آنقدر راحت که حتی پیش شما با زیر شلوار بنشیند و یا چمدانش را زیر سر گذاشته و در یکی از نیمکت های ایستگاه راه آهن بخوابد، شاید هم آنقدر درد دل کند که کار را به اعتراف های پنهان بکشاند اصلا خود شب جای مناسبی برای اعتراف و همدلی ست و با به چالش و پرسش کشیدن بخش عظیمی از نا خود آگاه جمعی در ارتباط و تامل است . شب به شدت صمیمی ؛ و از آن تصاویر شیک و تکنیکی به شدت دور است. و این مسئله به قدری در فیلم جا می افتد که ما فرا موش می کنیم که این فیلم را رسول صدر عاملی ساخته است حتی می توانیم ان را با یک فیلم سفارشی که مثلا یکی از فیلم سازان کار آموخته جایی مثل سینما گران جوان که به سفارش آستان قدس رضوی ساخته به راحتی اشتباه بگیریم . حتی بازی بازیگران که به راحتی هرچه تمام تر در قصه سر می خورند وجذب کار می شوند نیزاز همین قاعده پیروی می کند و جز گوش پیچیده شده "دکتر" «با بازی عزت الله انتظامی» چیز برجسته دیگری جز گنبد و بارگاهی که شب در پیرامون ان رخ می دهد به یاد نمی ماند. " شب " یک توفیق اجباریست (مخصوصا اگر در سانس 22تا 24 سینما سپیده دیده شود)با فضایی صمیمی در یک گرده همایی ترجمه ناپذیر مثل یک زیارت ایرانی. اما گذشته از این ها شب کار جسورانه ای در کارنامه صدر عاملی به شمار می رود و با در نظر گرفتن روند کلی کار و مخصوصا وضعیت سینمای ایران به یک موضع گیری تمام عیار می ماند که کارگردانی که کارنامه قابل قبولی نیز داشته به ان رسیده است و از این گذشته همراه کردن بازی گران حرفه ای مثل ، عزت الله انتظامی که با بازی به یادمادنی و نرمش همواره چیزی جز مفهوم تعهد و سختگیری را یاد اور نمی شود بازی امین حیایی در جان بخشیدن به یک گروهبان شهرستانی و کمی هم سختگیر و محتاط نیز به حق خوب از کار در امده و کاملا از ان وضعیت های گیشه پسند به دور مانده است . اما بخش دیگری از این تثلیث را خسرو شکیبایی پر می کند که به حق بازی قابل ستایشی را از خود به جا می گذارد و می تواند ما را از خاطره نقش مردی عصبی که همیشه ما را به کمی دستکاری به هامون می رساند را به فاصله دورتری تبعید کند . " شب" به عنوان یک فیلم مستقل برای من به عنوان ببینده یا منتقد فیلم قابل دفاعی است به شرط ان که این جهت گیری را چیزی در جهت خواست کارگردان بدانم و فراموش کنم که شب و فیلم " هرشب ، تنهایی " را از یک مجموعه 12 قسمتی با سختگیری به دوفیلم مستقل تبدیل کرده اند که می خواهد در بخش مسابقه جشنواره هم شرکت کند .
این اگاهی تمام ماجرا را به نوعی جهت گیری وا می دارد که نزدیک حرف ها و زمزه های عصبی برخی از تماشاگران در حال خروج از سینماست. خود به شکلی به ادامه حیات به هر قیمتی اشاره دارد و در حاشیهء پرو پیمانش مسائلی مثل هجوم کارگردانان سینما به سریال های تلویزیونی را در پی دارد که این خود موضوعی است قابل بحث و نقد . اما از این اگاهی که بگذریم " شب" را باید در شب دید و ساخت سفارشی آن را با تعبیر به سفارش دل و یا دلی بودن کار تاخت زد. گفتم که کار به شدت نیاز به هم دلی و اعتماد دارد نیاز به نوعی درک غیر منطقی که اجازه می دهد مجرمی دست بند به دست برود و به خواست خود برسد هر چند که این خود چیزی به دور از مصلحت و اندیشه است. شاید هم به قول شخصیتی که شکیبایی به آن جان داده بود: خیرش هم در همین باشد .

در حاشیه اکران : با چشمان تو
کاری از : رودریگو فورس
محصول آرژانتین 2006
همه چیز با تصویری از اعتصاب های خیابانی(کارگری) آغاز و بلافاصله بعد از چند صحنه آتش سوزی و اغتشاش به یک اتومبیل در حال حرکت می رسد که خانواده ای را حمل می کند. آنها در دام اعتصاب افتاده و با اقدام انقلابی پیرزن که پای پیاده به سمت فرودگاه حرکت می کنند با این کار زن ، دو وجه از روابط گسترش می یابد اول نمایش اقتدار زن در جهت دهی به روند قصه و دوم پیوندی مسئله اجتماعی و انتخاب شخصی. از همان ابتدا ما با مسئله اصلی کار مواجهیم . مسئله ای که رابطه ای میان کل و جزء را پیش می کشد و حوزه عمومی را به حوزه خصوصی پیوند می زند و از همان ابتدا ما با تصاویر لرزان و سر درد آوری روبروییم که با حرکت های تند دوربین روی دست (تزریق یک دوربین خانوادگی به قصه ، خود گواهی بر وضعیت انتقادی،استنادی و خودنگر است) و نور و تصاویر گاهن آزار دهنده ما را به عنوان بیننده متوجه کنش عصبی و انتقادی فیلم در مقابل فیلم های شیک هالیودی میکند .نوعی بی قوارگی و به همان اندازه پرداخت عصبی به عناصر. داستان فیلم خط ساده ای را دنبال می کند. لیتو کارخانه دار به همراه همسرش نیلدا به قصد درمان لیندا به نیویورک می روند تا در آنجا هم به درمان لیندا پرداخته شود و هم در این میان به آرزوهای دور و دراز لیندا جامع تحقق پوشانده شود. لیتو نماینده مناسبی از یک کارخانه دار با تکنولوژی وارداتی و مستعمل است و با آرمان های دور و درازش در مورد توسعه کار وصادرات محصول خویش کاریکاتوری از یک شبه سرمایه دار ورشکسته را جان می بخشد.او تولید کننده یخ است و در حالی به سیاحت و درمان می رود که از سویی کارخانه مغروض و رو به زوالش در حال متلاشی شدن است و از سوی دیگر حقوق عقب افتاده کارگران ماجرا را به یک بن بست واقعی بدل ساخته . او نماینده تمام عیاری ازاقتصاد مغروض و رو به زوال کشورش است و در کنار او همسرش حضوری پررنگ در جهت دهی به میل یا به تعبیری تحقق فانتزی های او را بر عهده دارد و در این میان نیویورک نقش سیب قرمز معروف (بیگ اپل) و یا همان سرزمین رویایی جوامع توسعه نیافته را بازی میکند
شاید بعد از تحلیل های گسترده ژیژک در مورد سینما و گسترش و تعمیم نگاه لاکانی او بتوان روی این بخش از قصه تمرکز بیشتری یافت و این مسئله را به گفته معروف لاکان "میل همواره میل دیگریست" تسری داده و با این فیلم توضیح داد . لیتو پیرمردی است که همواره خود را در چهارچوب نظام قانون، دولت و خانواده تعریف کرده و با همین جهت گیری تحقق میل او در گرو بر آورده شدن میل دیگری ست که در این جا کسی جز منبعی از لذت ،مراقبت و کنترل یعنی همسرش نیست. آنها به نیویورک می روند و در اولین شب اقامت در هتل لیندا با وجود مراقب های لیتو در با کنشی افراطی درلذت بخش تر کردن (با نمک) راهی بیمارستان می شود. درعرف روانکاوانه او دچار نوعی اختگی ادیپی ست که در وضعیت قصه منجر به کوری می شود. او به شدت به تصویر و تمامیت تصویر خود در نگاه دیگری اهمیت داده و در صحنه ای به شدت هجو آمیز می بینیم که در همان لحظات نا بینایی نیز با کمک همسرش رنگ آرایش خود را انتخاب و اصلاح می کند . او نمایند هیستریک حساسیتی است که با روکش کردن (صحنه بسته بندی لوازم) و فیتوشیسم مصرفی تحقق میل خود را در فرایندی پیچیده در جهت ارضاء و تایید نظامی از دلالت ها (نظام مد)به شکل ساده در گرو مشروعیت بخشی از نگاه آمریکایی به عنوان دیگری بزرگ می یابد. پس او با ایفای نقش میانجی برای همسرش نقش ارباب کوچک را در فرایند هدف یابی بازی می کند. او با غرق شدن در دیالکتیک میل و تحقق آن به نوعی اشباع می رسد و این مسئله با مرگ نابهنگام او در قصه بازسازی می شود. اما آخرین خواست او هنوز بر آورده نشده و این خواست چیزی نیست جز یک هدف یا شرط سازنده که می تواند انرژی لیتو را به مصرف تحقق خویش برساند. زن در آخرین دیدار قبل از مرگ از همسرش تصادفاً می خواهد که به وسیله جراحی نوعی آرایش دائمی را به چهره خود الصاق کند تا از وسواس روان رجورانه خویش رها شود و از همین شرط یا خواست نهایی است که وضعیت ویتو به عنوان پیرمردی ورشکسته در کشوری با زبان بیگانه و جبیب و حساب های خالی به اوج درمایتک خود می رسد.
او که تا کنون خود را ملزم به رعایت قانون می دانست با هدفی کاملا شخصی یعنی آرایش چهره همسر مرده اش به وسیله جراحی و دزدیدن جسد و دفن آن در خاک نیویورک عرف و قانون را مورد تهاجم قرار داده وخود را به عنوان یک مجرم سوژه مند می سازد(خود اثر نیز با دفرمه کردن خویش به این هدف چشم می دوزد).او با پیوند های خاصی که به عنوان یک خارجی با یک جوان پرویی و یک زن روسی برقرار می کند جناح چپ را از آن تقابل قبلی شرقی وغربی رها کرده و در یک بازی کاملا یک دست به یک مخالف درونی در حد چند افتابه دزد بدل می کند. برف می بارد و هوا به شدت سرد است او کاری برای انجام دادن و چیزی برای مراقبت ندارد از رسیدن حواله پول از کشورش نیز نا امید شده و همه چیز برای شنیدن نوایی غمگین و نوشته های پایانی اماده است . تماشاگران طبق عادت مرسوم جشنواره مردد فیلم را تشویق می کنند و سالن به سرعت خالی می شود.هوا اینروز ها خیلی سرد شده است، خیلی ...

نگاهی به : از شعر گفتن
اسماعیل خوئی
انتشارات نگاه
چاپ مجموعه مقالاتی که تاریخ انتشار و نگارش آن به چند دهه پیش باز می گردد در فضای ادبی اکنون به خودی خود مسئله ای چالش بر انگیز است. اولین سئوال و جدی ترین سئوال را شاید باید در باره ضرورت این اقدام مطرح کرد و با بررسی محتوای کار به داوری نشست. در قدم ها ی بعدی شاید بتوان به طرح دیالوگی با موضوعات مطرح شده اقدام ، و فضای خوانش را گسترش داد . از قرار معلوم نویسنده کتاب یعنی آقای اسمایل خوئی با دیالوگ میانه بدی ندارد و این موضوع را می توان از پیشگفتار کتاب که به نوعی صحنه پاسخ گفتن به همین چرایی "ضرورت" چاپ کتاب هست نیز دریافت. کتاب از 11 بخش تشکیل شده که جز یک ترجمه جمع و جور از نظریات هایدگر درباره هلدرلین و چیزی کمتر از آن در مورد شعر و سخنوری از ایمانوئل کانت بیشتر حول وحوش نظریات نویسنده دور می زند که بیش از هر چیز، موقعیت های واکنشی اند در پاسخ به این و آن . در چند جا با تعریف شعر که از نظر آقای خوئی که برابر است با :« شعر همانا گره خوردگی ی عاطفی ی اندیشه و خیال است در زبانی فشرده و آهنگین » مواجه می شویم و گویی این هسته به شدت فرموله و فشرده شده می خواهد قلقلک مان بدهد که بپرسیم اگر آهنگین نباشد نمی شود استاد ؟ و برایش هزار مثال بیاوریم که شده و آب هم از آب تکان نخورده است. تک تک مقالات در کار یاد آوری این نکته اند که این مطلب برای مثال در فلان تاریخ که معمولا زیر سی سال نیست در فلان نشریه به چاپ رسیده و نویسنده در آن زمان از این حرفها می زده است .(نظریات حالا چیست ؟) اما چیزی که برای من تا پایان کتاب پاسخ نیافته باقی می ماند این نکته است که نویسنده ای که هنوز در قید حیات است چرا از نخستین نظریات خود درباره هستی شناسی شعر برای چاپ کتابی در سال 86 استفاده کرده است و خود نیز بر این موضوع که این حرفها مال قدیم هاست تاکید دارد. برای من جالب بود که بدانم ایشان چگونه می خواهد همان تعریف را در مواجه با نظریات متاخر تر بدون اینکه حتی از «آهنگین بودن » هم کوتاه بیاید حفظ کند آن هم در این سالها که به دولتی سر ترجمه های شکسته بسته و نیم بند از فلاسفه متاخر چیزی در حوزه نظریه کم نداریم، شکر خدا ؟ فکر می کنم ایشان کمتر دستی در آستین شعر اکنون و اینجا دارند و نمی دانند که اینجا تا دلشان بخواهد نظریه هست و شعر تا بگردی،کمیاب. در این سالها که گفته و نوشته های بی پایانی درباره هستی و چیستی شعر به چاپ رسیده است. ما دیگر با تازه گی مقالاتی چون نگاه هایدگر به هستی شناسی شعر هولدرلین مبهوت و مقهور نشده و فقط وفقط به نابهنگامی طرح این قضیه در این لحظه خواهیم اندیشید. القاب پر طمطراق و نون قرض دادن (همشهری بازی ) قید مدرک تحصیلی و من من کردن که از پیشگفتار بگیر تا پایا ن کار ادامه می یابد جایی برای گفتگو باقی نمی گذارد که حتی بپرسیم کسی که این چیز ها را می گوید « با این همه ، من ذات شعر را تعریف ناپذیر نمی دانم . ذات شعر را می توان و باید ؛ تعریف کرد. و به دست دادن تعریفی جامع ، مانع و « تحلیلگر» از ذات شعر ، به نظر من ، تنها بر بنیاد مفهوم « زندگانی ی انسان » ممکن است. چنین تعریفی ، یعنی تعریفی از شعر بر بنیاد « زندگانی ی انسان » ، هیچگاه « جامد» و « ایستا» نخواهد شد؛ چرا که ، با پذیرفتن پیوند ذاتی ی شعر با زندگانی ی انسان ،تحول پذیری یعنی « شنونده گی »ی ذات شعر ، همچون و همراه با زندگانی ی انسان ، در چنین تعریفی ، از پیش ، پذیرفته می شود .153» چطور می تواند تحولات اخیر زندگی انسانی و هجوم اطلاعات و اس. ام . اس و فست فود را با همان کلام آهنگین گره خورده با تخیل و تفکر پاسخ بگوید ؟ جایی که سوژه سخنگو جهان را به خطاب
می خواند؟ آیا ما از آن لحظه فرسنگ ها دور نشده ایم. در هر حال جدا از مواضع خاصی زبان و فیگور نویسنده که توان تمامی آن ها را در ذیل عنوان ژارگون اصالت جمع و جور کرد .(لحن مطن تن و اصالت اندیش. برای پیگیری این موضوع نگاه کنید به انتقاد آدرنو از هایدگر در کتابی به عنوان : زبان اصالت در ایدئولوژی آلمانی.
(jargon der eigentlichkeit zur deutschen ideologie) با ترجمه و مقدمه پرو پیمان سیاوش جمادی از نشر ققنوس) . چیز چندانی دست خواننده را نمی گیرد .منظورم از این چیز چندان هم صد البته نه به مسائل مطرح شده که برای مثال بارها و بارها برای نمونه در موسیقی شعر شفیعی کد کنی و امثالهم به ان اشاره شده
بلکه موضوع تازه و بکری ست که ایده کلی کار را در بر گیرد و خود را به عنوان ضرورت چاپ کتابی با 162صفحه مطرح کند.

نگاهی به: تخلیه عمومی
سروده فریبا فیّاضی
درک چند مسئله هم زمان در مواجه با مجموعه ای مثل "تخلیه عمومی" ضرورت خواهد یافت. یکی از اصلی ترین این مسائل به موضوع "عنصر مطلوب" و بحث زیبایی شناسی عناصر شخصی باز می گردد که خود چند محور کلی را در بر می گیرد. این که اگر ما به عنوان هنرمند، نویسنده، شاعر و یا هر نام دیگر در پی استفاده از عناصر پالایش و پاستوریزه شده مرسوم در روند کار خود باشیم ناخود آگاه وادار به پذیرش استفاده از عمومیت نوعی مرجع، مخزن یا بانک شده ایم. این کنش فی نفسه نوعی اقتصاد کنترل شده دولتی (مشروعیت عام یافته) را در پس زمینه مقتدر خود دارد که موضوع ارزش را در اثر، مثل یک برگ اسکناس از پیش کنترل و محدود می کند. خوب بدیهی است که فاصله گرفتن از این روند ارزشی به سمت نوعی خود بنیادی، در جهت دادن و نقش بخشی به عناصر شخصی و روزمره نوعی اخلاق آنارشیستی را در پی خواهد داشت. پس برای اینکه زیادی از یک مجموعه شعر به سمت بازار دور نشویم به این نتیجه از برآیند گفته ها می رسیم که نفس این کنش تروریستی که پایه های وجودی خود را نه بر اجماع بلکه بر فردیت خود بنا نهاده است به شکل بنیادینی نمایشگر نوعی منفی ات در خوانش انتقادی جریان رسمی، غالب و به شکل کلی هر آنچه تابع مشروعیت زایی قراردادهایی فراگیر شده می باشد. مساله دوم بحث افشاء و نمایش زوایای شخصی و یا بهتر است بگوییم خصوصی یک انسان در خوانشی عمومی ست. خوب این مسئله به خودی خود در فرهنگی که زن باید دردش را از پشت پرده به طبیب بگوید حداقل برای یک زن کار پر مخاطره ای است که فکر می کنم شکستن این تابو که اولین بار در اشعار فروغ فرخ زاد صورت گرفت به اندازه زمان ما هنوز تبدیل به یک مد نشده و کار پر مخاطره ای به شمار می رفت. بعد از تمام این حرفها و حواشی پر رنگ ما با متن مواجه ایم متنی که در اولین قدم پیشنهادهای تازه خود را به رخ می کشد: تعداد صفحات، فرم های تقطیع، طرح جلد، فاصله گذاری ها و امکانات دیگر و بعد از خوانش های چند باره و چند باره البته اگر مجموعه ای کشش لازم را در افشای تدریجی این پتانسیل خوانش در خود داشته باشد به مرحله درک همدلانه ای در مواجهه با یک انسان بدون نقاب خواهیم رسید که به شکل نجواهای گاه به گاه و تکرارهای نا خوداگاه در دراز مدت ظهور و بروز خواهند کرد و به تدریج به شکل قطعاتی از تجربه، احساس و یا اندیشه ای خودی پذیرفته شده و به گونه ای جذب زیست و حیات ذهنی خواننده اثر خواهد شد.
آیا این روند تدریجی و زمان بر می تواند برای بررسی انتقادی اثر دستمایه شود؟ پاسخ پیشاپیش منفی ست. ولی می شود پتانسیل برخی گزاره ها را به عنوان بخشی از یک هولگرام به زیر ذره بین برد. این کار نه از سر پشت کردن به ذخایر و منابع تاریخی شعر فارسی بلکه اتفاقا درست در راستای سود جستن از همان دستاوردهائی ست که هنوز هم از ظرفیت های خوانش خالی نشده و خواننده را با لذتی زیبایی شناختی در بر می گیرند. شاید باید پرسید که چرا برخی گزاره ها؟ فکر می کنم مهم ترین اتقاق در این قسمت قابل پیگیری است. ما با مجموعه از اشعار مواجه نیستیم و گویی با برخی گزاره ها که در نجواها واگویه ها به گره هایی از برخورد تبدیل شده و با همین روند کلیت کار را به سطح قابل بحث تری ارتقاء داده اند مواجه ایم. به شکل ساده ما مجموعه ای داریم با چند مصراع قابل بحث و مقدار زیادی جمله های به هم ریخته، قطع شده یا اجباری که وظیفه القاء حس تمامیت را در یک شعر بر عهده دارند. این کلمات که توده کلمات مجموعه را نیز شامل می شوند بیشتر از هر چیز در جلب نظر برخی نظریات در رابطه ای مستقیم با زمینه و زمانه نقش افرین نوعی به روز کردن در سطح قابل قبولند و گروه اقلیت است که بار تکانه ها و آشوب ها را بر عهده می گیرد. سطر هایی مثل :
باید می رفتم
برای بسترم خواب دیگری می دیدم/ -
حالا تو ارجاء خارجی ندارد
من بی مخاطبم!
سطرها و بندهایی که اقلیت این مجموعه را تشکیل می دهند همواره بر سرعت خوانش تاثیر گذارند و نقش نوعی سرعت گیر را ایفا می کنند که پتانسیل خوانش سطرهای دیگر را نیز افزایش داده اند. شکل مجموعه به طور کلی در وضعیتی تجربی خارج نشده و همواره در خود به تکرار و تمرین نقش ها و الگوهای مختلفی که به کلمات خاصی داده مشغول است. کلماتی مثل: تخت - دست - و ... عناصر بدن که بیش از هر چیز بر وضعیتی تنانه *(چیزی نزدیک به زنانه با وام گرفتن این اصطلاح از علی سطوتی قلعه در بررسی آثار فروغ) دلالت دارند که وضعیت نوشتار را با چالشی تازه در حوزه نشر اثار زنانه روبرو می کند. آثاری که نه بر مرگ مولف بلکه بر حضور او در همین حوالی اشاره دارند و رانه ها و انرژی روانی بسیاری را حول و حوش اسم مولف به حرکت وا می دارند. که این خود نیز در نام کتاب نیز تجلی کرده است و احتیاج به کلمات زیاد و آوردن مثال های متعددی در اثر گذاری این موقعیت در این جا و اکنون خواهد داشت.
